الله رمز وجودی من free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
دوستی...
دل من ديرزمانيست كه ميپندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد
در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد
*** فريدون مشيري***
پ.ن:خیلی جدیداْ تنبل شدمو حس و حال وبلاگ نویسی ندارم!
پ.ن:بالاخره از شرّ آندوسکوپی کردن خلاص شدم.رفتم ولی ای کاش نمیرفتم!
باورتون میشه شکنجه گاه بود؟واقعاْ بهم سخت گذشت.داشتم خفه میشدم.تا ۲ روز گلودرد
وحشتناکی داشتم ولی خدا روشکر که هیچی نبود.بهم گفت معده ات سالمه هیچ مشکلی هم نداری
اگه میبینی ترش میکنی بابت اینه که یکم دهانه معده ات گشاده و اسید راحت بالا میاد.
یه سری توصیه های دکترانه کردو منم فعلاْ هیچ کدومشو انجام نمیدم.
برای حالت تهوع هامو ... هم گفت به خاطر استرسه.گفت:خیلی فکرت مشغوله درسته؟منم
که همچنان
میگفت:سعی کن استرس وناراحتی رو به خودت راه ندی
که دوباره اینطوری میشی![]()
پ.ن:این پ.ن بالا واقعاْ پ.ن است؟![]()
پ.ن:بنده همچنان اندر خم یک کوچه ام/چرا حس درس خوندن نیست؟
من واقعاْ همون بچه درسخون بودم که معدل دیپلم تجربیش
شد ۹۸/۱۷؟![]()
پ.ن:نمره مدرک ICDL1 شدم 88 از 100
نمیخواین بهم تبریک بگین؟![]()
پ.ن:این دو تا نوشته رو خیلی دوست دارم واسه همینم میخوام به شماها تقدیمش کنم![]()
وقتی ارتباط عاشقانه ات به پایان میرسه فقط به سادگی بگو : همش تقصیر من بود ![]()
ماه من پرده از آن چهره ی زیبا بردار تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد... ![]()


بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
پ.ن:خسته ام خیلی! شنبه قراره برم آندوسکوپی کنم ببینم چه مرگمه!![]()
پ.ن:دلم واسه یه برف حسابی تنگ شده...
به بابام میگم عقده ای شدیم از بس کم برف دیدیم میگه بزار برف بیاد
میبرمتون یه جایی که برف بازی کنین![]()
از برف خیلی خوشم میاد نمیدونم چرا؟برفو بیشتر از بارون دوست دارم حس
خوبی بهم دست میده وقتی زیر برف قدم میزنم![]()
پ.ن:حرف خاصی برای گفتن ندارم فقط اینکه زیاد به وبلاگاتون سر نمیزنمو
دلیل بر بی معرفتی ندونین خواهشاْ...یکم حالم که بهتر بشه و تکلیفم مشخص بشه
حتماْ حتماْ زود زود میامو بهتون سر میزنم.
دوستون دارم![]()
![]()

*به نام خدا*
خدایا تو را دوست دارم.
.تو را دوست دارم که آسمان تنهایی مرا با مهربانی و لطافتت پر مهر و آرام میکنی
.خداوندا تو میدانی که جز تو عشق بی نام نشان است
.تو خود خالق عشقی پس مرا نیز عاشق گردان
،به لطافت ستارگان تنهای آسمان شب
،به نجابت اشکهای غلطان بر گونه های گریان بنده سراپا گناهت
و به تمام خوبیهایت تو را سوگند میدهم
.که مرا تنها مگذار
.مرا تنها مگذار تا با آرامش حضورت بی نیاز شوم
.مرا تنها مگذار که مبادا نگاهم به نگاه بنده ای از جنس خاک محتاج شود
.دستان نحیفم را در غایت نیاز به سویت میکشانم
چشمان گریانم را ملتمسانه به درگاه بی شائبه ات میدوزم
و از مناعت ذاتت میخواهم که مرا آرام گردانی تا در آرامش تو
.عاشق تو شوم
*به نام خدا*

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست
آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست
شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست
اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست
بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست
شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست
كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست

ناله دارد این دل افسرده ام
از دل ایام زهری خورده ام
ناله و غم روز و شب ها در برم
خون به جوش آمد به رگ های سرم
شمع دل را با تو روشن می کنم
یادی از مردان میهن می کنم
لیک اما گوش کن از قبل از آن
قصه ای پر غصه از وضع زمان
با تو می گویم علی این قصه را
قصه ی دنیای سرد و تار ما
يا علي آگه ز درد اين دلي
چاره ي درد دل هر بیدلي
يا علي جان عشق ديگر گم شده
مست ديگر گم ز راه خم شده
شد فداي مال دنيا دين ما
نام تنها مانده از آيين ما
بي حيايي تا كجا افزون شود
قلب مهدي تا به كي در خون شود
مهر دنيا تا كه دلها را گرفت
عشق پاكي را ز جان ما گرفت
صالحان عزلت گزينی مي كنند
پاك بي خود ،شب نشيني مي كنند
گوشه گيري چاره ي اين درد نيست ؟
مرد حل مشكل اين شهر كيست؟
دين ما تنها نماز وروزه نيست
جاي عكس لاله ها در موزه نيست
حاكمان دور از غم اين مردمند
پاك در وادي اين دنيا گمند
يا علي جان غرق درياي غمم
هرچه گریم باز هم باشد کمم
گرچه خالي از گناهان نيستم
در صف گم كرده راهان نيستم
خوب مي دانم كه كوفي نيستم
گرچه زاهد گرچه صوفي نيستم
با تو مي گويم سرود درد را
ناله هاي عاشقي دل سرد را
اي خدا سوز غم دل ها چه شد
عشق پيدا كردن دريا چه شد
ترس از روز حسا ب آخرين
روز فرق بدترین و بهترین
اي مسلمانان ، مسلماني چه شد
آرزوي چشم باراني چه شد
بي حجابي مايه ي فخر زن است
آدم عريان فقط جنتلمن است!
حاصلت ای دل تو از دنیا چه شد
آن همه « من بودم » و « من ها » چه شد؟
تا به كي در وادي دنيا گمي
تا به كي دور از اسرار خمي
يك دم از زندان تن بيرون بيا
در ره عشق ودل مجنون بيا
آنچه كردي تا كنون را باز گو
از هواي عشق به پرواز گو
يك شبي در خلوتت اشكي بريز
تا كه دل را پاك بيني و تميز
غنچه ي ايمان خود را باز كن
از نو كار ِ عاشقي آغاز كن
از كجا داند كسي فردا كجاست؟
پس چرا دور از غم وصل خداست؟

ادامه اش در
![]()
کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛ وی مجبور است
هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد. در این عکس ،
نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.![]()
کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق
پی در پی مورفین ، قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند .
وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ، به همین خاطر مجبور شد
هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد .
در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق
دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.![]()
کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف
و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد. ![]()
کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد. دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان
و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد
ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد.![]()
باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس

همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود

هه هه!
چیه انتظار منو میکشیدین؟
واسه اومدنم لحظه شماری میکردین؟![]()
خب حق دارین یه دوست گل مث من که بیشتر ندارین !![]()
خواستین اجازه میدم واسم نوشابه باز کنین!![]()
خب از کجا شروع کنم؟
کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست
هیچی دیگه به سلامتی تمام دلتنگی های بنده با دیدن بابا و مامان فروکش کردو تموم شد
فقط این دلتنگی ها بدجوریداغونم کرد![]()
![]()
تو فرودگاه موقع دیدن بابا و مامان اصلاْ نتونستم خودمو کنترل کنمو در حالی که اشک ها رو گونه هام
سرازیر میشدن رفتم تو بقل بابامو کلی ماچش کردمو اونم واسه اینکه گریه اش نگیره
خیلی خودشو کنترل میکردو فقط مصنوعی میخندید تا بتونه جلوی گریه اشو بگیره.![]()
ولی مامانم گریه میکردو یه لحظه هم دستشو ول نکردم.![]()
![]()
سوار ماشین که شدیم یه برف قشنگی بارید که جای وصفش نیست!![]()
وقتی رسیدیم خونه عصرش که همه مهمونا رفتن مامانم
از ذوقش چند تا چمدون سوغاتی که آورده بودو باز کردو سوغاتی هامونو داد.![]()
اینم یه چند تا عکس از سوغاتی هام که نگین خالی میبندم![]()
بعد که دید ما هی غر میزنیم که بابا گناه داره بذار بیدار شه سوغاتی ها رو با هم باز کنین
قبول کردو بعد بیدار شدن بابا بود که ادامه داد.![]()
لباس بچه ها خیییییییییییییلی بانمکو ناز بودن .![]()
از هر تیکه ای که واسه زهرا آورده بود عین همونو واسه من یه رنگ دیگه آورده بود
ولی خب نه همه چیزو!
چند تا تیکه لباس بچه واسم خریده بود.
مهمونامون روز یکشنبه اومدنو حدوداْ ۴۷ نفر بودن!![]()
شام خوردنو رفتن![]()
خلاصه که الان خیلی خوشحالم از اینکه بابا و مامانم برگشتن![]()
پ.ن: گواهینامه ام هنوز نیومده
!
باورتون میشه؟دختر خاله من ۳ هفته بعد من امتحان رانندگی داد الانم گواهینامه اش اومده اما
واسه من؟!
زنگ زدیم آموزشگاه رانندگی میگه: رفته پست برین از اونجا تحویل بگیرین![]()
![]()
![]()
پ.ن:یکم زیادی سردر گمم!
نمیدونم چی کار کنم خییییییییییلی ...![]()
![]()
![]()
پ.ن:به یه دوستو همدم احتیاج دارم احساس میکنم به یک نفر احتیاج دارم!!!!!!!!![]()
یکی که درکم کنه،یکی که بهم انرژی بده،یکی که شادم کنه،یکی که خییییییلی دوسش
داشته باشم،یکی که ...!(ای کاش میشد و بشه که فراموش بشی ای کاش![]()
)
پ.ن:از آدمای پول مردم خورو مفت خور متنفرم!
الهی نسلشون منقرض بشه الهی آمین![]()
![]()
پ.ن:معلم کامپیوترم امروز بهم گفت بهت نمرتو صفر میدم![]()
بعد که گفتم مشکل پیش اومد نتونستم پنجشنبه بیام کلاس گفت:مگر اینکه جبران کنی تا
صفرتو نا دیده بگیرم!![]()
آهاااااااااااااااااااای ایها الناس من چه گناهی کردم که مجبور شدم پنجشنبه به خاطر مامانو
بابا غیبت کنمو نرم سر کلاسو ایشونم امتحان بگیرنو نمره بنده رو صفر رد کنن![]()
![]()
![]()
پ.ن:شیرینی پنجره ای هایی که در غیاب مامانم اینا درست کردم![]()
۳ ساعت با دنگو فنگو وسایل ناقص مامانم درست شد البته با دست سوخته و ![]()
![]()

دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صداي
بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي
داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد.
در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.
در 19 سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.
روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد.
دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد.
زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد.
ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟
پسر براي مدت طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟
مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم.
پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟
کاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.

دلم خیییییییییییلی واستون تنگ شده
نمیتونم تا ۱۲ آذر هفته دیگه دووم بیارم...

اون شب که اس ام اس زدی یه زنگ بزن ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد که نکنه فک کردی
دلم واست تنگ نشده و ۵ روزه بهت زنگ نزدم حتماً معنی اینو میده که تو یادم نیستی و دلم واست
تنگ نشده.همون شب، قبل از اس ام اس ات قرار بود شب زنگ بزنم ولی تو زودتر اس ام اس دادی
و دل من بدجور شکست.

وقتی بهت زنگ زدمو داشتم باهات حرف میزدم بغض سنگینی تو گلوم گیر کرده بود
اما سعی کردم قورتش بدم تا متوجه نشی دلتنگتمو از نبودنت در کنارم بی طاقتی میکنم!![]()
فردا صبحش که از خواب بیدار شدم وقتی یاد اس ام اس ات و تعبیرهایی که از اس ام اس ات
پیش خودم میکردم ناخودآگاه گریه ام گرفتو نتونستم خودمو کنترل کنمو فقط
ناله ای بود که ...

دیشب که به محسن اس ام اس زدی گفتی دلم واستون تنگ شده زنگ زدم بهت بعد از یکم
احوالپرسی و باز بغضی که مدام سعی میکردم تو گلوم حبسش کنم تا متوجه نشی که دلتنگتم
یهو بهم گفتی:دلت واسمون تنگ شده؟
که گفتم:آره!
بعد گفتی:آره جون خودت!![]()
که یهو دست خودم نبود گریه کردم و تو گفتی:باز کار دستت دادم گریه ات انداختم؟![]()
از صدای خودت معلوم بود که دلت خیلی واسه ماها تنگ شده.![]()

باورت نمیشه که چه شب هایی با گریه خوابیدمو چه روزهایی که از تنهایی فقط گریه همدرد
من شده بود. ۱ ماه به همین زودی گذشت ولی خیلی تنهایی و بدون
بودن تو و شب و روزی که همین طوری پی در پی میگذشت برام سختو طاقت فرسا بود .

خیییییییییییلی قدرتونو میدونم ولی منو ببخشین که اینقدر مغرورم که نتونستم
تا حالا احساساتمو بهتون ابراز کنمو شماها فک کردین اصلاً دلتنگتون نشدم!![]()
ولی خودت که میدونی قدرت به زبون آوردن احساساتمو ندارم چی بشه یه موقع هایی
از شدت دلتنگی یا ناراحتی فقط گریه میکنمو تو خودت متوجه میشی
که این گریه ام واسه خود خودته چون یادمه یه بار گفتی مونا احساساتشو بروز نمیده!![]()
![]()
الان که دارم این حالت هامو واست مینویسم فقط گریه است که داره شر شر مث بارون از
چشمام سرازیر میشه!![]()

قیافه ات بدون مو چجوریه بابا؟![]()
![]()
امروز روز عرفات است بابا![]()
دلم واسه تو و مامانی تنگ شده خیییییییییییلی![]()
خییییییییییییلی دوست دارم بابا![]()
![]()
![]()

خییییییییلی دوست دارم مامان ![]()
![]()
![]()

عید همگی مبارک![]()
![]()
![]()
عاقد: خدا
شاهد: رسول خدا (صلی الله علیه واله)
دفتر: لوح محفوظ
مکان: عرش
عروس: کوثر
داماد: حیدر
سالروز ازدواج آسمانیشان مبارک
آمد رود به خانه آن همسری که او
در بین همسران جهان، شهریار بود
خالق سپرد این زر کاملعیار را
دست کسی که زرگر کاملعیار بود
لباس یاس بر تن کرد زهرا کنار دست او بنشست مولا
محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت غلط گفتم بلی نه یا علی گفت
دیدم که در عرش شور و شوق برپاست
برپاگر این بزم شرف ذات خداست
گفتم به خرد چه اتفاق افتاده
گفتا که عروسی علی و زهراست
سالروز ازدواج حضرت علی ع و زهرا س مبارک باد .




گاه يك سنجاقك
به تو دل مي بندد
و تو هر روز سحر
مي نشيني لب حوض
تا بيايد از راه
از خم پيچك نيلوفرها
روي موهاي سرت بنشيند
يا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه يك سنجاقك
همه معني يك زندگي است .
تولدت مبارک سنجاقک زیبای من ( مونا )
.
.
.
حال می کنید خودمو چه تحویل می گیرم![]()
امشب شب تولدمه و خیلی خوشحالم که مصادف شده با سالگرد ازدواج حضرت علی و فاطمه
آخ خداااااااااااااااا خیلی ممنونتم به خاطرشب به این مقدسی و خوبی*
وای که نمیدونین چقدر چند وقت پیش خوشحال شدم وقتی تقویمو دیدم .![]()
حالا فردا میشه روز تولدم!![]()



حیف !حیف!![]()
مامانم بابام دلم براتون خییییییییلی تنگ شده![]()
امسال اولین سالی است که بعد از۱۹ سال زندگی در کنارتون باید تنهایی جشن تولد بگیرم.![]()
البته منتظرم برگردینو یه جشن تولد خوبی بگیرم.
۳۰ آبان ۱ روز بعد از تولد من سالگرد ازدواج زهرا و احسانه فک کن![]()



کادوی زهرا و احسان رو هم بعداً میذارم
محسن هم بهم پول داد.مامانمو بابامم قراره از مکه واسم یه چیز قشنگ بیارن فک کنم
لباس بیارن حالا وقتی برگشتن حتماً عکساشو میذارم![]()
همییییییییییییین